به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

اين جا جايي است كه دل تنگي هايم رو مي نويسم تا خوشي ها و غم هايم از يادم نرود.


هر وقت این جا می آیم روز های رفته را ورق می زنم دلم غصه دار می شود دلم مثل همان کبوتری که برای خوردن ارزن و نان خشک می آید روی تراس می گیرد وقتی می بیند صاحب خانه به فکرش نبوده (صاحب خانه که من باشم دو روزی منزل نبودم).می آیم و تمام نظرات را می خوانم و هیچ ...چه سخت است وقتی دلت تنگ شده و گشادی هیچ لباس و اتاقی حالت را جا نمی آورد . امروز شناسنامه ام را ورق می زدم خودم به خودم شک کردم و چه شک بیهوده ای. با انگشتان دستم سن خودم و مادرم و پدر خدا بیامرزم و همسر را حساب کردم و ...مانده ام 4 سال گذشته را من چه طور گذراندم که این قدر تند گذشته که حسابش از دستم در رفته هر چند از شمع فوت کردن حذر کرده ام که این کار را بسیار بیهوده می دیدم اما باز هم گذشته و من 31 سالگی را رد کرده ام .به دوستم گفتم این افکار متحیرانه را. کلی بهم خندید و گفت راست میگی ؟ خوب موندی ها ... من اما اصلا شوخی نداشتم و خوشم نیامد  از تفسیرش. اصلا این جمله خوب مانده ای یعنی چه ؟ من واقعی و درون واقعی من  یا من ظاهری و ...

حاشیه نوشت :این خوب مانده ای عین فهش بود برایم .حس بدی نسبت به خودم دارم فکر کنم تا چند وقت دیگر مثل عروسک سنگ صبور ...بوم.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:21 توسط شاپرك|


عادت ندارم درد دلم را ،به همه کس بگویم. . . پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم. . . ،تا همه فکر کنند . . . نه دردی دارم و نه قلبی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 4:8 توسط شاپرك|

چشم باز می کنم دست کوچک پسرم کنارم است می بوسمش ملافه را کنار می زنم و جلوی میز توالت موهای پریشانم را شانه می کنم کم کم از حالت سرکشی بیرون می آیند و رام می شوند با به گیره محکم می برمشان بالای سرم حوصله شلوغی شان را ندارم مخصوصا وقتی پسرم بیدار شود و از سر و کولم بالا برود.

عضلاتم از بی خوابی حس ندارد انگار خون توی رگهایم خشک شده شیر آب سرد را باز می کنم آب را با فشار به صورت و چشمان پف کرده ام می کوبم توی آینه به خودم نگاه می کنم از قیافه ام حالم بد می شود به زور می خندم چه خنده زشتی ...

صبحانه حاضر است و پسرم از این دنده به آن دنده می شود و تو نان لقمه می کنی و در دهان می گذاری اشتها داری اما من از بی خوابی دهنم باز نمی شود ...

پسرم شب بی قرار بود و دندان نیش در می آورد هر چیزی را به دندان می کشد و مخصوصا دستهای کوچکش را...

می نشینم پای سیستم کلافه می شوم وبلاگ ها و سایت های ایرانی انگار مرده اند هیچ چیز جدیدی خیره ات نمی کند ف ی ل ت ر شکن کار نمی کند و نمی دانم چرا؟ پس بی خیال ف ی س ب و ک ...

می نشینم پای دفتر و دستکم تا بنویسم انگار مغزم خالی شده اصلا هوش و حواسم سر جایش نیست یکم خط خطی می کنم و بی خیال می شوم دکمه ماشین لباسشویی را می زنم آب به سرعت می رود داخلش چشمانم به دریچه گرد لباسشویی است اما ذهنم در دوردست هاست ...

زبانم را توی دهان می چرخانم تلخی پانسمان دندانم پخش می شود روی زبانم .آب نمک غر غره می کنم شاید تاثیر کند امان از این دندان درد. یک لیوان شیر می ریزم و می روم سراغ کارم تا در دمای محیط سردی یخچال گرم شود 3 ساعت بعد یادم می افتد که شیر فاسد شده ...

خدایا با من چه کردی؟چنان بودم و چنین شد عاقبت کار

که تو خوشنود باشی و ما ..رستگار؟؟؟؟



*پی نوشت:همه این ها فدای یک تار موی پسر گلم.


نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:41 توسط شاپرك|

بعضی وقت ها آدم عاجز میشه ...

کاش ...

شاید باید مرگ تدریجی این وبلاگ رواعلام کنم.

این جا خیلی برام عزیزه خیلی ...

خدای مهربونم یه کامنت از ... با همون مضمونی که خودت می دونی...


نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 1:19 توسط شاپرك|


خرداد هم داره میگذاره اصلا باورم نمی شه پنج ماهه آقا جون رو ندیدم ...ندیدیم...

دارم ...داریم عادت می کنیم .

گر چه وقتی جمعه ها صبح می ریم سر خاک حس می کنم...می کنیم داغمون خیلی تازس اما خوب...

وقتی هم میریم سر خاک وقتی سنگ قبر رو با گلاب می شوریم و کنارش می شینیم انگار رفتیم مهمونی میوه و شکلات می چینیم وشروع می کنیم از اتفاق های جدید حرف می زنیم این هفته مژده راه رفتن امیر علی رو بهش دادم چقدر دوست داشت این روز رو ببینه و به جای اون صورت قشنگ و مهربونش سنگ قبرش رو بوسیدم.

غالب وقتم با امیر علی پر میشه البته سعی می کنم بیشتر به خودم برسم حس می کنم توی این مدت خیلی خموده و فرسوده شدم ،نمی تونم برم باشگاه و از فعالیت های بیرون از خونه پرهیز می کنم(چون می خوام بیشتر کنار پسرم باشم)ولی چند تا dvd جور کردم و توی خونه ورزش می کنم .چند روزیه وارد دهه چهارم زندگیم شدم و هنوز باورش برام سخته حس می کنم توی یک سال گذشته به قدر 5 سال شکسته شدم البته همسر عزیزم نظرش اینه که من روحیه خوبی ندارم و اگر نه که همون شاپرک همیشگی هستم.

با دوستان خوب و وفادار گذشته همچنان مراوده دارم تنهام نمی گذارند و خیلی خوشحالم دوستان خوب و مهربونی دارم و همین طور خانواده ای که منو تنها نمی گذارند .

دو هفته ای هست برنامه فیم دیدن های شبانه من و همسر دوباره برقرار شده ،امیر علی یه جورایی داره یاد میگیری کی وقت خوابه البته بازم شب ها قبل خواب حسابی میترکونه ، من و همسر رو تا حد مرگ خسته می کنه.البته با این کار ته مونده انرژی که توی بدنش مونده رو خالی می کنه ویه دفعه بی هوش میشه.من دوباره دارم به آرامش می رسم...

این جا برام همون رنگ بوی همیشگی رو داره اما چون نمی رسم به دوستان وبلاگ دارم سر بزنم اون ها هم بهم سر نمی زنند و این نظر لطفشونه.

این یک سال که از تولد پسر عزیزم می گذره خیلی دوره سختی بود گر چه هنوز هم اوقات بی کاری و آن چنان آرومی ندارم  ولی نگهداری از نوزاد واقعا کار حساس و سختیه.(نوزاد منظورم بچه زیر یک ساله)

امیر علی ما الان چند تا کلمه رو می گه (ماما، بابا، بی بی=ماشین،دَ دَ =بیرون رفتن ، نا نا = نه ، جو جو ، پشی= گربه ،هام = غذا) راه میره عاشق اینه که ماشین کادو بگیره و گربه ها رو خیلی دوست داره ،و کلا بچه جسوریه و دوست نداره که کسی کاری رو بهش دیکته کنه و خودش تصمیم می گیره و من هم دوست ندارم لجش رو در بیارم،وقتی هم خسته میشه خودش میره سرش رو می گذاره رو بالش و چشماش رو می بنده .


پینوشت: این جا خیلی خلوته ...یکی از دوستان می گفت همه اهل ف ی س ب و ک شدن اما من با این جا راحت ترم اگر چه اون جا هم گذارم می افته







نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:44 توسط شاپرك|


آخرين مطالب
» سالی . ماهی . روزی
»
»
»
» تلخ و شیرین
»
» تنهایی
» وداع
» مادرانه
» بازگشتم

Design By : Pichak