به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
اين جا جايي است كه دل تنگي هايم رو مي نويسم تا خوشي ها و غم هايم از يادم نرود.
امشب من و امیر علی تنهاییم ...مثل هر شب امیر علی 10:30 خوابیده خیلی دلم می خواست یکی از دوستان محترم آن لاین بودن و بعد مدتها یکم می حرفیدیم اما امشب شب میلاده و همشون در کنار همسران عزیز کادو باز می کنن و...
من که دیشب کادو محترم رو از همسر محترم دریافت کردم و بنده خدا کلی خودش رو به خرج انداخت .
هر کاری میکنه که من رو سر شوق بیاره .
این روزها همش دلم می خواد برگردم به عقب...کاش یک سال پیش بود .
همیشه آقا جونم (پدرم) یکی دو روززود تر از روز زن زنگ میزد میگفت دخترم برای مامانت چی بخرم؟ یا میای بریم براش خرید کنیم.
امروز بعد از یک سال رفتم بازار .بازار بزرگ تهران .یکم حالم بهتر شده اما کاش حال مادرم هم بهتر بشه .این روزها مصرف قرص زیر زبونیش رفته بالا .فشارش هم که بازی در میاره و هی بالا پایین میشه .
دیشب در اوج خوشحالی اون قدر حال بدش حالم رو گرفت که دیگه نمیتونستم توجه کنم 50 تا مهمون رو باید پذیرایی کنم .این جا نمیگم چه مهمونیی .فقط این که خبرهای خوبی بود.اما اصلا هیجان برای مامان خوب نیست . جای خالی آقاجون اذیتش می کنه.
به هر حال همه ما داریم سعی میکنیم با این اتفاق کنار بیاییم .حتی اگه شده به ظاهر .خیلی سخته خیلی تلخه ... یادش می افتم که وقتی می خواستم دستش رو ببوسم نمیگذاشت و سرم رو می بوسید .یادم میاد یه بار کلی باهام درد دل کرد و از پدربزرگ خدا بیامرزم حرف زد و اشک ریخت و دست من رو گرفت و چسبوند به صورتش .همشه وقتی باهام حرف میزد دستم رو می گرفت .مامان هم می اومد ومیگفت شما پدر و دختر باز دل و قلوه رد و بدل می کنین؟اونم با اون شوخ طبعی خاص خودش می گفت ببین مامانت حسودیش شد.
من آدم بشو نیستم بعد چند ماه حالا هم که پست میگذرم بازم اشک دارم و اشک...
دوستان خوبم برای مادرم دعا کنید خدا بهش صبر بده.
دلم این روزها تنگ یه نگاه مهربونه ...
نگاهی که تو قاب عکسی که تو پرینت کردی و کنار عکس بابای خدا بیامرزت گذاشتی گیر کرده ...
این روزها عجیب من و تو شبیه به هم شدیم و سرنوشت هامون...
عجیب وابستگیم به تو شدید شده ...امیر علی هم مزید این علت ...
با اغراق برای بار صدم کازابلانکا رو دیدم...بغض اومد تا بیخ گلوم و برگشت ...
تو میدونی من دنبال بهانه ام ...من تنهام و تنهایی هام فقط با تو پر میشه...
همیشه باش...
پدرم عطر گل یاس بقا بود
پدرم ساحل زیبای لقا بود
پدرم جلوه ایمان و رضا بود
پدرم در همه حال کارگشا بود
پدرم حاکم پیمان و وفا بود
پدرم برسرما مرغ هما بود
پدرم نقش همه خاطره ها بود
پدرم چشمه جوشان عطا بود
صدای آشنای تو که تازگی ها یاد گرفتی و می گی ما ما ما به گوشم می رسد فکر می کنم رویاست. پتو رو تا بیخ گلو می کشم بالا و همین موقع است که دست کوچکت را روی صورتم می کشی و صورتت رو می چسبونی به زیر گردنم و من چشمانم را باز می کنم و می بینم تو عزیز دلم آمدی نزدیکم شدی و کلی هم گرسنه ای . می برمت زیر پتوی خودم و سرت رو می گذارم روی بازویم و این بهترین لحظه زندگیم میشود .
نیم ساعتی گذشته توی آغوش من شیر خوردی و خوابیدی .چه قدر آرامش بخشی و دوست داشتنی .دلم نمی خواهد تو را زمین بگذارم و دوست دارم تا ابد این لحظه ادامه داشته باشه . چه زیباست خدا و عشق و من چه خوشبخت .
پسرم در شش ماهگی


هفت ماه و نیمه:

پ. ن:به مناسب ورود من پس از مدتها بلاگفا قات زده و برای هیچ کدام از دوستان بلاگفایی نتوانستم کامنت بگذارم شرمنده همتون.
سلام دوستان عزیزم خیلی متاسفم که این همه وقت نشد بیام این جا چون واقعا برام سخت بوده پسرم تمام انرژی من رو می گیره .شده یه پسر شیطون بازیگوش که هر طرف میرم می خواد با من باشه . بعد از مدتها که اومدم چنان خبر تلخی توی پیام های خصوصی خوندم که حالم خراب شد تصمیم داشتم یه پست شاد با عکسی از گل پسرم براتون بگذارم ولی واقعا توانش رو ندارم .
مریم عزیزم (نویسنده وبلاگ شخصی:دلنوشته های یک دانشجو)بهت تسلیت میگم امیدوارم خدا صبرت بده .من حتی فرصت نکردم که ازدواجت رو تبریک بگم.
امیدوارم انگیزه زندگی پر از تکاپو رو دوباره به دست بیاری.
باز هنگام جدایی در رسید
سینه ها لرزان شد و دلها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشکها بر روی رویاها نشست
| Design By : Pichak |

